گنجور

 
مجذوب تبریزی

تا پای همت می‌رود از آرزو رم می‌کنم

دست از تمنا می‌کشم تسخیر عالم می‌کنم

کی رو دهد با سیم و زر با گنج و یاقوت و گهر

آن عیش‌ها کز دولت اشک دمادم می‌کنم

بر زلف آن ماه چگل دل‌بسته‌ام از جان و دل

خود را مسلم متصل از شق اسلم می‌کنم

در گلشن صبر و وفا کاری ندارم جز دعا

گاهی شکایت با صبا از زلف پرخم می‌کنم

گفتم شدم دیوانه‌ات عمری‌ست در می‌خانه‌ات

گفتا به یک پیمانه‌ات من نیز آدم می‌کنم

زاهد ندانی کیستم کی چون تو بی می زیستم

بی فکر هرگز نیستم طاعت مگو کم می‌کنم

هر چند بی‌هوش از میم از مرگ هم غافل نیم

جامی که بر سر می‌کشم یادی هم از جم می‌کنم

افیون دمی با یک‌دگر کیفیت دیگر دهد

زآن غصه را با خون دل پیوسته در هم می‌کنم

خوش می‌گشاید دم به دم در برزخ مجذوب هم

صبری که من در کنج غم با چشم پرنم می‌کنم

 
 
گوهر
امیر شاهی

هر شب از مستی به سوی خانه ره گم می‌کنم

نقد هستی وقف بر خمخانه و خم می‌کنم

هر شب از سوز درون بر حال بیماری خود

گاه می‌گریم چو شمع و گه تبسم می‌کنم

می‌کنم هر لحظه در پیش سگانت جای خویش

[...]

شاهدی

خونم از مستی طریق عقل را گم می‌کنم

می‌کشم خون صراحی روی در خم می‌کنم

با سگان کوی تو من بعد خواهم یار شد

عقل بی‌آرام پیش خود به مردم می‌کنم

بس که می‌پاشم به هرسو کوکب اشک از دو چشم

[...]

وحشی بافقی

کی تبسم دور از آن شیرین تکلم می‌کنم

زهر خند است این که پنداری تبسم می‌کنم

در میان اشک شادی گم شدم روز وصال

اینچنین روزی که دیدم خویش را گم می‌کنم

با من آواره مردم تا به کشتن همرهند

[...]

نظیری نیشابوری

خاک دیگر بر سر مژگان بی‌غم می‌کنم

دست دل می‌گیرم و دریوزهٔ غم می‌کنم

در تن از آسودگی خونابه دل تیره شد

می‌شکافم سینه و الماس مرهم می‌کنم

بی‌غمم بی‌غم، ز من ای دردناکان الحذر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه