کی تبسم دور از آن شیرین تکلم میکنم
زهر خند است این که پنداری تبسم میکنم
در میان اشک شادی گم شدم روز وصال
اینچنین روزی که دیدم خویش را گم میکنم
با من آواره مردم تا به کشتن همرهند
من نمیدانم چه بیراهی به مردم میکنم
چهره پرخاکستر از گلخن برون خواهم دوید
هر چه خواهد کوهکن تا من تظلم میکنم
تکیه بر محراب دارد عابد و زاهد به زهد
وحشی دردی کشم من تکیه بر خم میکنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساس درد و گمگشتگی شاعر اشاره دارد. او با تبسمی که به نظر میرسد شیرین باشد، در واقع در حال پنهان کردن غم و درد درونیاش است. روز وصال، که باید خوشحالکننده باشد، او را در میان اشکهای شادی گم میکند. شاعر از تنهایی و آوارگی خود در بین مردم صحبت میکند و به عدم درک واقعیاش از مسیر زندگی اشاره میکند. او میخواهد از شرایط سخت و ناکامیهایش فرار کند، اما همچنان در دردی درونی گرفتار است که به او اجازه نمیدهد آرامش یابد. در نهایت، او خود را در دنیایی از تضاد و ناپایداری مییابد، جایی که عابد و زاهد به زهد پناه میبرند اما او دردی عمیق را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: من دور از آن گفتار شیرین، هیچ تبسمی ندارم؛ این که فکر میکنی من در حال لبخند زدن هستم، در واقع زهر خندی است که بر لب دارم.
هوش مصنوعی: در روزی که با عشق ملاقات کردم، در میان اشکهای شادیم گم شدم، به طوری که احساس میکنم خودم را در این لحظه گم کردهام.
هوش مصنوعی: من در کنار انسانهای سرگردان هستم، و با آنها به سوی سرنوشت خود میروم، اما نمیدانم که چه اشتباهی در حق آنها میکنم.
هوش مصنوعی: من با چهرهای غبارآلود از آتش بیرون میروم و هر چه میخواهد، سنگتراش انجام دهد، زیرا من از ظلم و ستم شکایت میکنم.
هوش مصنوعی: پرستنده و زاهد در محراب عبادت به خود تکیه دارند، اما من که دردی دارم، به جای آن بر خم شراب تکیه میزنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
هر شب از مستی به سوی خانه ره گم میکنم
نقد هستی وقف بر خمخانه و خم میکنم
هر شب از سوز درون بر حال بیماری خود
گاه میگریم چو شمع و گه تبسم میکنم
میکنم هر لحظه در پیش سگانت جای خویش
[...]
خونم از مستی طریق عقل را گم میکنم
میکشم خون صراحی روی در خم میکنم
با سگان کوی تو من بعد خواهم یار شد
عقل بیآرام پیش خود به مردم میکنم
بس که میپاشم به هرسو کوکب اشک از دو چشم
[...]
خاک دیگر بر سر مژگان بیغم میکنم
دست دل میگیرم و دریوزهٔ غم میکنم
در تن از آسودگی خونابه دل تیره شد
میشکافم سینه و الماس مرهم میکنم
بیغمم بیغم، ز من ای دردناکان الحذر
[...]
پرتو مه را قیاس از نور انجم میکنم
در محیط قطره سیر بحر قلزم میکنم
نیست از منصور کمتر جوش خون گرم من
خشت را آواره از بالای این خم میکنم
خنده و جان بر لبم یک بار میآید چو برق
[...]
می روم هر سو سراغ دل ز مردم می کنم
طفل شوخی دارم او را هر زمان گم می کنم
خون من می ریزد و می پرسد احوال تو چیست
می زند شمشیر و می گوید ترحم می کنم
ساغر عشرت چو گل آسان نمی آید به دست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.