تا پای همت میرود از آرزو رم میکنم
دست از تمنا میکشم تسخیر عالم میکنم
کی رو دهد با سیم و زر با گنج و یاقوت و گهر
آن عیشها کز دولت اشک دمادم میکنم
بر زلف آن ماه چگل دلبستهام از جان و دل
خود را مسلم متصل از شق اسلم میکنم
در گلشن صبر و وفا کاری ندارم جز دعا
گاهی شکایت با صبا از زلف پرخم میکنم
گفتم شدم دیوانهات عمریست در میخانهات
گفتا به یک پیمانهات من نیز آدم میکنم
زاهد ندانی کیستم کی چون تو بی می زیستم
بی فکر هرگز نیستم طاعت مگو کم میکنم
هر چند بیهوش از میم از مرگ هم غافل نیم
جامی که بر سر میکشم یادی هم از جم میکنم
افیون دمی با یکدگر کیفیت دیگر دهد
زآن غصه را با خون دل پیوسته در هم میکنم
خوش میگشاید دم به دم در برزخ مجذوب هم
صبری که من در کنج غم با چشم پرنم میکنم