بیار ساقی از آن آفت خمار و عبوس
که تابد از دل مینا چو شمع از فانوس
چه دید ساقی ما از بط شراب که باز
رقم به خون کبوتر کشید و چشم خروس
به کام دل گرد از عمر خویش تا گریی
ز دست سادهرخی ساغری بگیر و ببوس
به نام نیک چو زاهد زیاده ننگ مکن
بیا به کوی خرابات و سیر کن ناموس
حساب سال جهان را به روز طفلان پرس
چه شد به چشم تو آراست خویش را چو عروس
مشو فریفته این عروس شوهرکش
که کام از او نه تهمتن گرفت و نه کاووس
شمار فرصت امروز کار فردا نیست
که نیست کار تو فردا جز آه یا افسوس
از آن به فکر فرورفته خواجه تا داند
چه شد خزینه قارون و گنج دقیانوس
بلند مرتبه هرگز کسی به مکر نشد
به آسمان نتوان رفت کیکاووس
دلی بجوی که چون نی تمام ناله بود
نه آن که هست پرآوازه و تهی چون کوس
رسید وقت که مجذوب باز با دل شاد
رخ نیاز بساید به خاک خطه توس