گنجور

 
وفایی مهابادی

دریغ عهد گل و عاشقی و روز جوانی

که شد به بازی و غافل ز تند باد خزانی

نه دل قرار بگیرد، نه یار عهد پذیرد

فغان ز دست دل بی قرار و یار زبانی

به حال من تو ببخشا که هم تو داروی دردی

به جز تو با که بگویم حدیث درد نهانی

چه حاجت است به عرض، نیاز من به حضورت

که درد خسته دلان در درون سینه تو دانی

به هر چه امر تو باشد کرامت است و رواست

گرم به لطف بخوانی، ورم به قهر برانی

چو باد مگذر از این خاک و آب دیده ببین

چه باشد ار بنشینی و آتشم بنشانی

اگر چو بلبل و قمری به گریه زار بنالم

رواست کز رخ و قامت گلی و سرو روانی

چو لاله لال شوم گر به رنگ و بوی لطافت

بگویمت که چنانی نه بالله بهتر از آنی

خلافت عهد محبت بود کسی که بگوید

تو نور دیده که مانی به نقش و صورت مانی

منم که جز تو ندارم پناه و غوث و مغیثی

تویی که از در رحمت گناهکار نرانی

شکر ببار به دامان و گل بریز به مجلس

سخن بگوی «وفایی» برای اهل معانی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی

که کس نمی‌دهد از تو به هیچ جای نشانی

به هیچ جای نشانی نداد هیچ کس از تو

نشانی از تو کسی چون دهد که برتر از آنی

عجب بمانده‌ام از ذات و از صفات تو دایم

[...]

امامی هروی

دلم ز روح سحرگه سوال کرد به لفظی

چنانکه آب خجل گشت از او به گاه روانی

که چیست در همه عالم به طبع موجب صحت

که کیست در همه گیتی سجود حاتم ثانی

جواب داد دلم را که ای بر اسب تفکر

[...]

مولانا

ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی

مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی

بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم

بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی

یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

چو تازه کرد جهان نوبهار و رفت خزانی

تهی‌ست دستم ساقی بیار باده که جانی

وگر چو دستِ من است ای پسر تهی شده مشکت

دو اسبه از پیِ می شاید ار الاغ دوانی

چه گونه فوت توان کرد خاصه موسمِ گل‌ها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه