گنجور

 
وفایی مهابادی

نگارینم! دل و جانم! حبیبم!

همه درد درونم را طبیبم

شنیدستم غریبان می نوازی

منت هم عاشقستم، هم غریبم

گناه نرگس و زلف دراز است

که من هم ناتوان و هم ناشکیبم

خدایا پرده بردار از رخ وصل

که دایم زین میان من خود حجیبم

مسلمانی ندانم دست من گیر

کرم کن از میان بگشا صلیبم

به دریای کرم زن دفترم را

مکن شرمنده از روز حسیبم

«وفایی» داد از آن دست نگارین

شهید پنجهٔ کف الخضیبم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

مو آن محنت کش حسرت نصیبم

که در هر ملک و هر شهری غریبم

نه بو روزی که آیی بر سر من

بوینی مرده از هجرحبیبم

حکیم نزاری

بیا کز تو نمی باشد شکیبم

به جان آمد دل از چندین فریبم

مکن تدبیرم ای جان در جدایی

که خون شد زهره آخر زین نهیبم

اگر نازی کنی آری و لیکن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه