گنجور

شمارهٔ ۸۲

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

مست ساقی خبر از حام و سبوئی دارد

تو مپندار که او مستی ازین می دارد

هیچ با هوش نیاید نفسی از مستی

آنکه از ساقی جان جام پیاپی دارد

دل برقص است از آن نغمه که گردون در چرخ

مست از وی نه سماع از دف و از نی دارد

یکنفس نیست دلم از نظر وی خالی

هرچه دارد دل من از نظر وی دارد

سایه مهر توام مهر تو از پی دارم

چندا سایه که خورشید تو در پی دارد

هر کجا هست بهاری زده ئی خالی نیست

دل بهاری ز گلستانِ تو در پی دارد

لیلی حسن ترا هم دل مجنون حی است

وه چو لیلی است که مجنون تو در حی دارد

آنکه در مملکت فقر و فنا پادشه است

با چنین ملک کیان، ملک کیان کی دارد

مغربی زنده و باقی نه بنان است و بجان

که مر او زندگی از باقی و از حی دارد

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.