گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

شمارهٔ ۴۹

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

آنکس که دیده در طلب او مسافر است

عمریست تا که در دل و جانم مسافر است

وانکس که دید روی بتان حسن روی اوست

در حسن روی خویش بهردیده ناظر است

دل را بسحر غمزه خوبان همی برد

آن غمزه را نگر که زهی غمزه و ساحر است

از چشم او مپرس که ترکیست جنگجوی

از زلف او مگوی که هندوی کافر است

گفتم که مگر ذاکرم آن دوست را بخود

خود راست کز زبان من آندوست ذاکر است

غایب نباش یک نفس از دوست زانکه دوست

در غیبت و حضور تو پیوسته حاضر است

حسن وی است آنکه مرا ورانه اوّلست

عشق من است آنکه مرا ورانه آخر است

کز فنون عشوه گری ماهر است دوست

دل از فنون عشوه گری سخت ماهر است

ایمغربی نو دیده بدست آر زانکه دوست

چون آفتاب در رخ هر ذره ظاهر است

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.