گنجور

 
شمس مغربی

ریخت خونم که این شراب من است

سوخت جانم که این کباب من است

چونکه چشمش خراب و مستم دید

گفت کاین بیخود و خراب من است

چونکه در بوته غمم بگداخت

گفت در زیر لب که آب من است

چون در آن آب روی خود را دید

گفت کاین عکس آفتاب من است

کرد با عکس روی خویش خطاب

یعنی این مظهرخطاب من است

گفت با تو عتاب ها دارم

گر ترا طاقت عتاب من است

آنچه پرسی ازو جواب شنید

گفت سایل که این جواب من است

مهر رویش بمغربی میگفت

پرتو ذات تو حجاب من است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رضاقلی خان هدایت

کلبه‌ای کاندرو به روز و به شب

جای آرام و خورد و خواب من است

هر چه در مجلس ملوک بود

همه در کلبهٔ خراب من است

رحل و اجزا نان خشک برو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه