گنجور

 
شمس مغربی

با تو است آن یار دائم وز تو یک دم دور نیست

گرچه تو مهجوری از او، وی ز تو مهجور نیست

دیده بگشا تا ببینی آفتاب روی او

کافتاب روی او از دیده ها مستور نیست

لیک رویش را بنور روی او دیدن توان

گرچه مانع دیده را از دیدنش جز نور نیست

جنّت ارباب دل رخسار جانان دیدن است

در چنین جنّت که گفتیم زنجبیل و حور نیست

گر ترا دیدار او باید برآ بر طور دل

حاجت رفتن چو موسی سوی کوه طور نیست

تو کتابی در تو مسطور است علم و هر چه هست

چیست آن کاو در کتاب و لوح تو مسطور نیست

کور آن باشد که او بینا بنفس خود نشد

کان که او بینا بنفس خویشتن شد، کور نیست

ناصر منصور گوید انا الحق المبین

بشنو از ناصر که آن گفتار از منصور نیست

مغربی را یار شمس مغربی خواند بنام

گرچه شمس مغربی اندر جهان مستور نیست