گنجور

 
خواجوی کرمانی

عشق سطانیست کو را حاجت دستور نیست

طائران عشق را پرواز گه جز طور نیست

کس نمی بینم که مست عشق را پندی دهد

زانک کس در دور چشم مست او مستور نیست

دور شو کز شمع عشق آتش بنزدیکان رسد

وانک او نزدیک باشد گر بسوزد دور نیست

من بمهر دل بپایان می رسانم روز را

زانک بی آتش درون تیره ام را نور نیست

ملک دل را تا بکی بینم چنین ویران ولیک

تا نمی گردد خراب آن مملکت معمور نیست

بزم بی شاهد نمی خواهم که پیش اهل دل

دوزخی باشد هر آن جنت که در وی حور نیست

رهروان عشق را جز دل نمی شاید دلیل

وانک این ره نسپرد نزد خرد معذور نیست

تا نپنداری که ما با او نظر داریم و بس

هیچ ناظر را نمی بینم که او منظور نیست

چشم میگونش نگر سرمست و خواجو در خمار

شوخ چشم آن مست کو را رحم بر مخمور نیست