گنجور

 
شمس مغربی
 

ای کائنات ذات ترا مظهر صفات

وی پیش اهل دیده صفات تو به ز ذات

تا روی دلفریب تو آهنگ جلوه کرد

شد جلوه گاه روی تو مجموع کاینات

تا آفتاب حسن و جمالت ظهور کرد

ظاهر شدند جمله ذرات ممکنات

از بس که ابر فیض تو بارید بر عدم

سر بر زد از زمین عدم چشمه حیات

خاک عدم نکرد ز آیات یکنظر

شد مورد تجلی واردات

ز صنام صومنات چو حسن تو جلوه کرد

شد بت پرست عابد اصنام سومنات

لات و منا ت را ز سر شوق سجده کرد

کافر چو دید حسن ترا از منات و لات

ای چرخ را بچرخ آورده عشق تو

از شوق تست جمله افلاک را برات

ایطفل لطف ایزد بیچون که چون توتی

هرگز ندیده دیده ابا و امهات

ای مخزن خزاین وی خازن امین

وی مشکل دو عالم و سر حل مشکلات

ای مرکز و مدار وجود و محیط خود

وی همچو قطب ثابت و چون چرخ بی ثبات

گر سوی تو سلام فرستم تویی سلام

ور بر تو من صلات فرستم تویی صلات

کی چون دهد ترا بتو آخر بگو مرا؟

ای تو ترا مزکی و تو ترا زکات

یا اجمل الجمال و یا املح الملاح

یا لطف اللطایف یا نکته النکات

یا اشمل ابمظاهر یا اکمل الظهور

یا برزخ البرازخ و یا جامع الشتات

هم گنج و هم طلسمی هم جسم و هم روان

هم اسم و هم مسما هم ذات و هم صفات

هم مغربی و هم مشرقی و شرق

هم عرش و فرش و عنصر افلاک و هم جهات