گنجور

شمارهٔ ۱۶۱

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

ای در پس هر لباس و پرده

بر دیدهء دیده جلوه کرده

خود را بلباس هر دو عالم

آورده بهر زمان و برده

در دیده ما بجز یکی نیست

گر هست عدد هزار ورده

ما را ز شمرده گشت معلوم

آن چیز که هست ناشمرده

ای بیضه مرغ لامکانی

ای هم تو سفید و هم تو زرده

کی مرغ شوی و باز گردی

آیی بدر از لباس و پرده

در جنبش و جوش و در خروش آی

تا کی باشی چنین فشرده

بگشای کفن بیفکن این پوست

چون روح برآ ز جسم مرده

بگشای دو بال و پس برون پر

از گنبد چرخ سالخورده

هرگز نرسد کسی به منزل

نارفته طریق ناسپرده

ای مغربی کی رسی بسیمرغ

بر قله قاف پی نبرده



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر