گنجور

 
شمس مغربی

ای در پس هر لباس و پرده

بر دیدهء دیده جلوه کرده

خود را بلباس هر دو عالم

آورده بهر زمان و برده

در دیده ما بجز یکی نیست

گر هست عدد هزار ورده

ما را ز شمرده گشت معلوم

آن چیز که هست ناشمرده

ای بیضه مرغ لامکانی

ای هم تو سفید و هم تو زرده

کی مرغ شوی و باز گردی

آیی بدر از لباس و پرده

در جنبش و جوش و در خروش آی

تا کی باشی چنین فشرده

بگشای کفن بیفکن این پوست

چون روح برآ ز جسم مرده

بگشای دو بال و پس برون پر

از گنبد چرخ سالخورده

هرگز نرسد کسی به منزل

نارفته طریق ناسپرده

ای مغربی کی رسی بسیمرغ

بر قله قاف پی نبرده