گنجور

 
شمس مغربی

آن که خود را مینماید در رخ خوبان چو ماه

میکند از دیده عشاق در خوبان نگاه

وانکه حسنش را بود از روی هر مرد ظهور

هست عشقش را دل عشاق مسکین جلوه گاه

عشقش از معشوق بر عاشق کند آغاز جور

تا که عاشق از بهای او بعشق ارد پناه

چون وجود این بانست و ظهور آن به این

این چو محو عشق گردد آن شود بی این تباه

عقد کثرت برنتابد پیش او باشد یکی

یوسف و گرگ و زایخا و عزیز و جاه و چاه

هم ننمایند انج در فروغ آفتاب

همچنان کز غایت نزدیکی خورشید و ماه

عشق او چون کرد با خود آنچه کرد و میکند

پس نباشد عاشق و معشوق را جرم گناه

خیمه بیرون زد پی اظهار خود سلطان عشق

تا که شد بر وحدتش برمثلیش کثرت گواه

تا نه بر کثرت بود موجومحیط وحدتش

پاک شست از لوح هستی اسم و رسم ما سواه

موج او خاشاک بود و مغربی را در ربود

از سر ره زانکه بود از بود او ناپاک راه