گنجور

 
شمس مغربی
 

کو جذبه که آن بستاند مرا از من

کو جرعه که تا گردم فارغ از من

کو باده ئی که تا بخورم بیخبر شوم

از خویشتن که سخت ملولم ز خویشتن

کو آن عزیز مصر ملاحت که تا دمد

یک دم خلاص یوسف جان را از جنس تن

کو ساقی موءید باقی که در ازل

بودی مدام نقل و میم زان لب و دهن

در حالتی چنین که منم دردمند عشق

درمان دردمن نبود غیر درد من

ای ساقی که مستی از باب دل تست

از روی مرحمت نظری بر دلم فکن

چشمت بیک کرشمه تواند خلاص داد

چون من هزار خسته درون را از این فتن

مشکن دل شکسته مارا که پیش از این

از خود شکسته است از آن زلف پر شکن

در حلق جان مغربی انداز زلف خود

اورا بدست خویش برار از چه بدن