گنجور

 
شمس مغربی
 

خود پرستی پیشه دارد روز و شب

هست خود را که ضم گاهی ثمن

جمله گی ذات او گردد زبان

چون بوصف خود درآید در سخن

یوسف حسنش چو آید در لباس

گردد او را هر دو عالم پیرهن

سر ز جیب هر دو عالم سر زند

در خود آراید لباس جان و تن

چون لباس جان و تن در خود کشید

پر ز خود بیند هزاران انجمن

لشکر خود را چو بر صحرا کشد

پر شود عالم ز آشوب و فتن

شور و غوغایی برآید از جهان

چون سپاه حسنش آرد تاختن

در شب تیره بر آرد آفتاب

روی او از زیر زلف پر شکن

زلف رویش شور و آشوب افکند

در خطا و چین و بلغار و ختن

مظهر خورشید حسن او شود

کودک و پیر و جوان و مرد و زن

تا بهر گوشش حدیث خویش را

بشنود گویا شود در هر دهن

عشق چو بیند جمال خود عیان

در لباس و در نقاب ما و من

غیرت آرد حسن را گوید که زود

جامه اغیار برکن از بدن

حسن خود را در لباس آرد برون

باز در ذات حوش سازد وطن

کثرت کونین را در خود کشد

بحر وحدت چونکه گردد موج زن

کس نماند غیر ذات مغربی

نی زمین ماند در آندم نی زمان