گنجور

 
شمس مغربی
 

گه چو چنگم و گاه چو نی بنوازم

گه بهر ساز که سازی تو مرا میسازم

چون نیم در تو دمی در من بیچاره بدم

می نیاید بطرب هیچکس از آوازم

کبر و نازی که کنی بر من از آن مفتخرم

در میان همه عشاق از آن می‌نازم

عاشقی به زمنت کو که بوی پردازی

دلبری به ز توام کو که بوی پردازم

حسن مجموع بتان در نظرم میآید

چون نظر بر رخ زیبای تو می‌اندازم

چونکه هر لحظه ز تو حسن دگر میبینم

با تو هر لحظه از آن عشق دگر میبازم

شاهباز تو بدم، دست تو پروازم داد

باز بر دست تو آیم چو بخوانی بازم

بلبل روضه بستان و گلستان توام

هم بگلزار تو آیم چو دهی پروازم

مغربی نقطه آخر چو به اوّل پیوست

دیدم انجام من آنجاست که بود آغازم