گنجور

شمارهٔ ۱۳۰

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

منم که روی ترا بی‌نقاب میبینم

منم که در شب و روز آفتاب میبینم

توئی که پرده ز رخسار خود برفکندی

که تا جمال ترا بیحجاب میبینم

عجب عجب که به بیداری توان دیدن

مگر مگر که من این را بخواب میبینم

خیال جمله جهانرا بنور چشم یقین

بجنب بحر حقیقت سراب میبینم

ندانم از چه سبب تشنه ام چو من خود را

بذات و نعت و صفت عین آب میبینم

اگر شوند ز من مست عالمی چه عجب

از آنکه من همه خود را شراب میبینم

مرا بهیچ کتابی مکن حواله دگر

که من حقیقت خود را کتاب میبینم

چه باده خورد دل مغربی که من خود را

بسان نرگس مستت خراب میبینم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی