گنجور

 
شمس مغربی

ای کرده متجلی رخت از دیده هر خوب

وی حسن و جمال همه خوبان بتو منسوب

بر صفحه رخساره هر ماه پری روی

حرفی دو سه از دفتر حسنت شده مکتوب

محبوب ز هر روی بجز روی تو نبود

خود نیست بهر وجد بجز روی تو محبوب

بر عکس رخت چشم زلیخا نگران بود

در آینه روی خوش یوسف یعقوب

در شاهد و مشهود توئی ناظر و منظور

در عاشق و معشوق توئی طالب و مطلوب

در میکده ها غیر تو را می نپرستند

انکس که کند سجده بر سنگ و گل و چوب

جاروب غمت کرد مرا جامه دل پاک

وینخانه کنونست بکام دل جاروب

زان زلف پراکنده و زان غمزه فتان

پر گشت جهان سربسر از فتنه و آشوب

محجوب نباشد ز رخت مغربی ایدوست

گر خود به خود است از رخ زیبای تو محجوب