گنجور

 
شمس مغربی
 

معنی حسن تو در صورت جان میبینم

عکس رخسار تو در جام جهان میبینم

دفتر حسن بتان را بنظر می دارم

از تو در هر ورقی نام و نشان میبینم

غمزه ایت را چو نظر میکنم از هر نظری

همه بر حسن رخت را نگران میبینم

گرچه از دیده اغیار نهان‌می گردی

منت از دیده اغیار عیان میبینم

میکنم هر نفسی دیده از نور تو وام

تا بدان دیده ترا گر بتوان میبینم

خویشتن را چو منم سایه تو زان شب و روز

در پیت بر صفت سایه دوان میبینم

که هویدا شوی از فرط نهانی بر من

گاه از فرط نهانیت عیان میبینم

تو یقینی و جهان جمله گمان من بیقین

مدتی شد که یقین را ز گمان میبینم

تو مرا مغربی از من به من و در من بین

چند گویی که ترا درد گران میبینم