گنجور

شمارهٔ ۱۱۰

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوش

تا ابد هرگز نخواهیم آمد از مستی بهوش

آمد آوازی بگوش جان از جانان ما

ما بر آن آواز تا اکنون نهادستیم گوش

از سماع قولِ کُن وز نغمه روز الست

نیست جان ما دمی خالی ز فریاد و خروش

ساقیا درده شرابی کز شرار آتشش

چون خم و دیگی و دل جان آید از گرمی بجوش

باده گر بهر آن صدره گرو کرده است پیش

خویشتن را پیر ما در پیش یار میفروش

روی هر ساعت بنقشی مینماید آن نگار

مرد میباید که تا بشناسد او را در نقوش

شد جمال وحدتش را کثرت عالم حجاب

روی او را نقشهای مختلف شد روی پوش

کی تواند یافتن در پیش یار خویش یار

هر که یار هر دو عالم را ندید ز دوش

از زبان مغربی آن یار میگوید سخن

مدتی باشد که او شد از سخن گفتن خموش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

بوراق نوشته:

سلام، خیلی ممنون و متشکرم از خدمتتان. گر ممکن باشد می خواهم چند تغییرات درین غزل؟

ما شراب عشق از جام ازل کردیم نوش
تا ابد هرگز نخواهیم آمد از مستی بهوش
*
ساقیا درده شرابی کز شرار آتشش
چون خم می دیگ دلها آید از گرمی بجوش
**
باده ی کز بهر آن صدره گرو کرده است بیش
خویشتن را پیر ما در پیش یار میفروش
**
کی تواند یافتن در پیش یار خویش بار
هر که بار هر دو عالم را نیندازد ز دوش
**

👆⚐

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify