گنجور

 
کوهی

جهت مر جسم را باشد نه جان را

مکن محبوس دریای روان را

مرکب کی بود ذات بسیطه

نظر بگشا ببین عین عیان را

به جز هستی واجب ممتنع دان

چو ممکن گفته‌ای هردو جهان را

به حسن خود شود عاشق به هر روی

به چشم او شناس آن دل‌ستان را

به غیر از آب صافی هیچ نشناس

گل سرخ و سفید و ارغوان را

در این بستان چو سر از یاد هو رفت

انا الحق دان نفیر بلبلان را

چو کوهی شد فنا از خود به کلی

نشان گم کرد و دید آن دل‌ستان را