گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

اینچنین تند که آن قلب شکن می آید

سهمی از غمزه او در دل من می آید

چه خطا رفت ندانم که بر ابرو زده چین؟

بهر آرا من آن ترک ختن می آید

سخنی از دهنش گفتم و زد بر دهنم

بهر هیچ آن همه خواری و زدن می آید

مستی و رندی و عاشق کشی و شیوه و ناز

هر چه گویند ازان تنگ دهن می آید

به وفاداری او گشت تنم خاک و هنوز

نکهت دوستی او ز کفن می آید

چشم بر هم زدی و گشت روان از نظرم

دور باشد که به یک چشم زدن می آید

خسروا، شعر تو اسرار خدا نیست مگر؟

کز سخنهای توام بوی حسن می آید