گنجور

شمارهٔ ۹۴۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

کحل بصر نیست جز آن خاک راه

چشم به سرمه مکن ای دل سیاه

دود شنیدم سوی خوبان رود

با تو رسد عاقبت این دود آه

درد تو گر جرم و گنه مینهند

هست ز سر تا قدم من گناه

ماه بدید آن رخ و خود را گرفت

بی سببی خود نگرفته است ماه

گر خم ابروی تو دیده از دور

کج ننهادی مه نو هم کلاه

وصل نو نو خاسته گفتم توان

بافت چو فرزین شرف قرب شاه

گفت که من شاه بتانم کمال

گر هوس مات بود شه بخواه



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید