گنجور

 
کمال خجندی
 

کحل بصر نیست جز آن خاک راه

چشم به سرمه مکن ای دل سیاه

دود شنیدم سوی خوبان رود

با تو رسد عاقبت این دود آه

درد تو گر جرم و گنه مینهند

هست ز سر تا قدم من گناه

ماه بدید آن رخ و خود را گرفت

بی سببی خود نگرفته است ماه

گر خم ابروی تو دیده از دور

کج ننهادی مه نو هم کلاه

وصل نو نو خاسته گفتم توان

بافت چو فرزین شرف قرب شاه

گفت که من شاه بتانم کمال

گر هوس مات بود شه بخواه