گنجور

 
کمال خجندی
 

ما باز دل نهادیم بر جور دلستانان

ما را به ما گذارید باران و مهربانان

از بیم بد زبانان بردن نمی توانیم

الا به زیر لبها نام شکر دهانان

با چشم و غمزه تو افتاده جان شیرین

همچون مویزه امانت در دست ترکمانان

خال تو خورد خونم تا داشت باغ آن رخ

آری حرام خواره باشند باغبانان

چشمان بکشتن ما تا چند رنجه سازی

بخشای نا توانی بر جان ناتوانان

در زلف تو مقید جانیست هر تنی را

بگذار تا نشانند آن زلف جان فشانان

دلبر چو خط برآرد سوزد کمال جانت

این حرف یاد دارم از نا نوشته خوانان