گنجور

 
کمال خجندی
 

گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برون

ز اول شبه تا دم صبح آفتاب آید برون

تا به چشم من خیال آن به آمد خواب رفت

چون نمک افتد درون دیده خواب آید برون

از جگر خونی که ریزم دل غذا میسازدش

فرت آتش باشد آن خون کز کباب آید برون

هر کجا باشد نشان پای او آنجا به چشم

خاک برداریم چندانی که آب آید برون

کی برون آبد البته از عهده بوسی که گفت

چون محال است آب حیران کز سراب آید برون

خرقه های صوفیان در دور چشم مست تو

سالها باید که از رهن شراب آید برون

با همه تقوی و زهد ار بشنود نامت کمال

از درون صومعه مست و خراب آید برون

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.