گنجور

 
کمال خجندی
 

عشق حالیست که جبریل بر آن نیست امین

صاحب حال شناسد سخن اهل یقین

جرعه بر سر خاک از می عشق افشاندند

عرش و کرسی همه بر خاک نهادند جهین

مرغ فردوس درین پرده نوازد دستان

طوطی قدس ازین آینه گیرد تلقین

اهل فتوی که فرو رفته کلک و ورقند

مشرکانند که اقرار ندارند بدین

مفلسی عشق ندارد هوس منصب و جاه

خاک این راه به از مملکت روی زمین

شب قرب است مرو ای دل غمدیده به خواب

که سر زنده دلان حیف بود در بالین

ای که روشن نشدن حال دل سوختگان

همچو شمع از سر جان خیز و بر آتش بنشین

باد روشن به تماشای رخت چشم کمال

این دعا را ز همه خلق جهان باد آمین