گنجور

 
کمال خجندی
 

عاشقی چیست مقیم در جانان بودن

روی بر خاک در دوست به عزت سودن

ترک جان گفتن و از تیغ نچیدن روی

سر قلم کردن و این راه بسر پیمودن

در غمش بودن و بستن دهن از جوهر راز

در نو پیوستن و سر تو بکس نگشودن

باختن در خم چوگان سر زلف تو جان

و آنگهی گوی سعادت زمان بر بودن

زاهدم دعوت کوثر کند و عین خطاست

باوجود لب تو دست به آن آلودن

نیست پوشیده که از دیده چرائی پنهان

کانچنان روی به مردم نتوان بنمودن

سخن عشق بدان پایه رسانید کمال

که بر آن کس نتواند سخنی افزودن