گنجور

 
کمال خجندی

من برین در بندهام تا زنده ام

تا چنینم بنده پایبندام

گفته ریزم همین دم خون نو

بی همین ار زنده ام ارزنده ام

مردم از گریه به اندوه نوی

مژده ام گوی و بکش از خنده ام

طالع فرخندهام دیدار تست

آفرین بر طالع فرخنده ام

روز روشن بیرخت منعا مرا

زآنکه من در شب نوی ترسنده ام

چشم من چون برکند حاسد زرشک

چون من اول چشم او بر کنده ام

بنده ما نیست میگوئی کمال

نیست حجت هرچه گونی بندهام