گنجور

 
جامی
 

مانده ام از یار دور و زنده ام

زین گنه تا زنده ام شرمنده ام

برنیارم کند ازان لب بوسه ای

گر چه عمری در طلب جان کنده ام

برده ام لاغر تنی پیش رقیب

استخوانی پیش سگ افکنده ام

بندگان داری سگان هم نیز و من

بندگان را سگ سگان را بنده ام

تا چشیدم لذت غم های تو

آید از شادی عالم خنده ام

ز اطلسی شاهی اگر عورم چه عار

خلعت من بس لباس ژنده ام

گفته جامی نمی ارزد به هیچ

هر چه می گویی بدان ارزنده ام