گنجور

 
کمال خجندی
 

صحبت بار بهشتی ست پر از ناز و نعیم

ای خوش آندم که بما آید از آن روضه نسیم

حور چشم سیهش خواند به از نرگس و گفت

نتوان خواند ازین به که سوادیست سقیم

نیست خاک در او خالی از آمد شد اشک

رونهاد سایل افتاده بدرگاه کریم

میکنم بام و در دیده بخون مژه نقش

تا شوی ار پی نظاره در آن گوشه مقیم

یک دلی دارم و خواهد ز من آن غمزه و خال

تیغ هندیست چو در پیش تو سازش به دو نیم

دیده نقش دهنت دل به رخت فال گشاد

بی ملامت کشد از عشق تو چون آبد میم

بر قدمهای تو خواهد که زند بوسه کمال

باز بنما قدمی خاصه به مشتاق قدیم