گنجور

 
کمال خجندی

صد جان ز لبت به وام گیرم

تا پیش تو دم به‌دم بمیرم

چندان‌که به‌خویش می‌کنم فکر

جز فکر تو نیست در ضمیرم

ای دوست که پند خواهی‌ام داد

خاموش که دشمنت نگیرم

صد دل دهمش اگر پذیرد

گونید به بار دلپذیرم

بی‌زلف و رخش نمی‌توان بود

چون نیست ز جان و سر گزیرم

در غارت غمزه‌هاش کردند

ترکان سیاهدل اسیرم

زد غمزه سوی کمال و می‌گفت

افسوس که حیف رفت نیرم

 
 
 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
مولانا

زنهار مرا مگو که پیرم

پیری و فنا کجا پذیرم

من ماهی چشمه حیاتم

من غرقه بحر شهد و شیرم

جز از لب لعل جان ننوشم

[...]

سعدی

گر من ز محبتت بمیرم

دامن به قیامتت بگیرم

از دنیی و آخرت گزیر است

وز صحبت دوست ناگزیرم

ای مرهم ریش دردمندان

[...]

اوحدی

صد بار ز مهرت ار بمیرم

یک ذره دل از تو بر نگیرم

از شهرم اگر برون کنی سهل

بیرون مگذار از ضمیرم

از من نسزد شکایت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه