گنجور

شمارهٔ ۶۷۳

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

زاهد شهرم ز رندی می کند هر دم سؤال

ساقیا میده که در سر ندارد جز خیال

نالهٔ دلسوز و آو خستگان بی درد نیست

ای که دردی نیست باری از پی دردی بنال

خلوت وصل است درگیر ای چراغ صبحدم

تا نیابد شمع راهی در شبستان وصال

بارها در حیرت باد سحرگاهم که چون

با چنان بی طاقتی باید در آن حضرت مجال

جان به رویت همچو گل گفتم برافشانم روان

زآن همی ترسم که طبع نازکت گیر ملال

با چنین بخت پریشانی که در طالع مراست

دولت وصل تو می خواهی زهی فکر محال

گر تو روزی از سگان کوی خود خوانی مرا

خود همین باشد کمال دولت و بخت کمال



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید