گنجور

 
قطران تبریزی

تا شمر چون درع داودی شد از باد شمال

گشت چون تخت سلیمان گلبن از حسن و جمال

در ببارد از هوا هر ساعتی ابر بهار

مشگ پالد بر زمین هر ساعتی باد شمال

کرد چون عمان زمین را اشگ ابر قطره بار

کرد چون تبت هوا را بوی باد مشگ پال

گشت چون آب زلال اندر خزان خون رزان

گشت چون خون رزان اندر خزان آب زلال

لاله اندر سبزه همچون رسته در مینا عقیق

ژاله اندر لاله چون پیوسته با مرجان لئال

بر سمن قمری همی خواند ز درد دل غزل

در چمن بستر ز برگ گل همی سازد غزال

بر درخت گل زند بلبل نوا وقت سحر

بر بنفشه گل فشاند شاخ گل وقت زوال

از شقایق کشت زار شنبلید و یاسمن

بر زمین پیداست همچون زر پنهان بوده سال

سوسنش سیم حلال و سوده کافور اندر او

فرش نیسان بر بساط باغ جلباب جمال

برق تابان از میان ابر تیره با مداد

چون دم زنگی فروزان آتش از روی زگال

همچو طاوس است گاه جلوه شاخ نسترن

گر بود طاوس را از در و مینا پر و بال

بوستان دارد کنون از دیبه رومی فراش

گلستان دارد کنون از پرنیان جین جلال

بوستان خلد برین است و درختان حور عین

می ز دست حور عین باشد بخلد اندر حلال

ای هلاک دل هلا آن ساغر از مل کن ملا

آن ملی کز خوردنش هرگز نگیرد دل ملال

بوی و طعمش پیر سیصد ساله را برنا کند

وز همه پیرانش افزون تر ز سیصد بار سال

صورت او جوهری و رنگ او همچون عرض

اصل جسمانی ولی دیدار روحانی مثال

زرد و لرزان در قدح چون روز کوشیدن بدشت

دشمن از تیغ شه دریا دل و نیکو خصال

میر میران پهلوان هفت کشور شمع دین

بوالخلیل جعفر آن رستم دل حاتم فعال

وصل او صوم و صلوة و هجر او شرک و نفاق

مهر او توحید و دین و کین او کفر و ضلال

عالم او را زیر دست و دشمن او را زیر تیغ

دست او بدخواه مال و تیغ او بدخواه مال

آفریننده مر او را آفرید از آفرین

ذوالجلال او را پدید آورد از عز و جلال

آنکه رویش دید نتواند چه بینا و چه کور

وانکه مدحش گفت نتواند چه گویا و چه لال

او همه جود است و نستایند کفش را بجود

زآنکه نستایند هندو را و زنگی را بخال

آسمان عاجز شود هنگام جود کف او

کآسمان باران فشاند کف او گوهر مثال

ز آتش شمشیر و از زخم دوال کوس او

خویش را در هم کشد دشمن چو در آتش دوال

دیگران از قلعه ها نازند و او از شهرها

لاجرم او شاه باشد دائم ایشان کوتوال

گاه بخشیدن بدست او زند دریا مثل

گاه کوشیدن ز تیغ او برد گردون مثال

گر شگالان مهر او ورزند و شیران کین او

از شگالان شیر سازد شرزه وز شیران شگال

از دو چیز او را نگردد سیر روز و شب دو چیز

دیده از دیدار سائل گوش از بانگ سئوال

بدسگال او نباشد خویشتن را نیک خواه

نیکخواه او نباشد خویشتن را بدسگال

زآنکه هرگز نیکخواهش را نیاید بد به پیش

زآنکه هرگز بدسگالش را نباشد نیک حال

آسمان با دست او حیران شود گاه عطا

روزگار از تیغ او عاجز شود روز قتال

شیر و پیل او را یکی باشند در روز نبرد

زر و سیم او را یکی سنجند با سنگ و سفال

هم بساطش را کنندی سجده میران بر جباه

هم رکابش را زنندی بوسه شاهان بر دوال؟

ای عدیل فضل و از همسر چو گردون بی عدیل

ای همال جود و از همتا چو یزدان بی همال

همچو تو کی بود کی فرخنده فال مشتری

مشتری فرخنده دارد دیدن رویت بفال

روزگار آورد باز و آسمان آورد باز

دشمنانت را و باو حاسدانت را وبال

از جهان مر دوستانت را نشاط آمد نصیب

از فلک مر دشمنانت را نصیب آمد نصال

کلک تو گنج شفای دوستان هنگام جود

تیغ تو کان بلای دشمنان روز جدال

فخر باشد تاج قیصر را نعال اسب تو

باز باشد پای اسبت را ز تاج او نعال

تا بود رنج و عنای عاشق از روز فراق

تا بود غنج و دلال بیدل از روز وصال

باد جان دشمنانت یار با رنج و عنا

باد طبع دوستانت جفت با غنج و دلال