گنجور

 
کمال خجندی
 

داریم ساقیا هوس عشرت و نشاط

جویای راه میکده ایم اهدنا الصراط

میخانه بساز و بکن وقف عاشقان

خیری که بی ریاست به از صد پل و رباط

زاهد به روز حشر پل و جوی کرد، گم

میخواره جت از پل و بگذشته از صراط

ما عاشقیم و رند و به معشوق مختلط

أی شیخ نیکنام به ما کم کن اختلاط

در شهر کس نماند از آن شد کسی رقیب

فرزین شدو پیاده چو گردد تهی بساط

زان لب روم به خنده چو دشنام بشنوم

نقل و می است موجب شادی و انبساط

سرعت مکن. به وصف لب و عارضش کمال

کاریست هردو نازک و شرط است احتیاط