گنجور

شمارهٔ ۵۸۹

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

ما در این شهر ملولیم و از این قوم نغور

دور از این جمع پریشان و ز دلها شده دور

بکه بندم دل و در روی که بگشایم چشم

به دلارام رفیقی نه حریفی منظور

غیبتی نیست در این لیک بغایت برسید

غیت اهل دل از صحبت ارباب حضور

دور دور گل و ایام نشاط است و بهار

چون توان بود در این وقت ز باران مهجور

رو به راه آر چو مردان و ز سر ساز قدم

ورنه حقا که تو از عقل نباشی معذور

منم از روح بماند از پی آن حور برفت

آه از این خسته چه آید بجز از عجز و قصور

نورم از دیده برفته ست چو یوسف برود

لاجرم دیده بعقوب بماند بی نور

ناامید از کرم حق نتوان بود کمال

ماه پنهان شده را هم برسد وقت ظهور

عاقبت عاقبت کار بخیر انجامد

آخر الأمر مبدل شود این غم به سرور

ناشناسی در سه گوساله پرستند چه سود

صبر کن تا برسد موسی عمران از طور



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید