گنجور

 
کمال خجندی

زهی چو کعبه ترا صد هزار سر بر در

ندیده از مژه سیل بار ما تر تر

نگفته نام لب ناز کت به جز جان جان

دوباره گفتمش ای عمر رایگان زرزر

ز ناز کی خط نو سر به پیچد از ریحان

نوشته بر ورق چهره اشک ما فرفر

کبود و سرخ برآید چو برگ گل از لطف

دلت به بر حجرالا سودست در مرمر

بهای بوسه که گفتی چه میدهی پرسید

ندیده لایق خاک درت به جز سر سر

روان روان ز دل ریش آنچه گفت کمال

به همسری قد تو عار دارد از عرعر