گنجور

 
کمال خجندی
 

دوش رسیدم به گوش از لب جانان خطاب

ای دل اگر عاشقی دیده پوشان ز خواب

پیش خیالت که هیچ دور مباد از نظر

خواب چه باشد که نیست چشم جهان بین به خواب

بسکه لطیف است آن عارض نازک به رو

چونکه نظر می کنی می چکد از دیده آب

تا به صدارت نشست عشق تو در سینه ام

شد هوس آباد دل از ستم او خراب

را در حق ما ای رقیب هرچه تو خواهی بگوی

نیست به همچون نونی به ز خموشی جواب

بی تو نباشد ثبات هستی ما را بلی

ره نگردد بدید تا نبود آفتاب

حاصل تقوی و زهد در سر رندی کمال

کردی و سر بر نکرد همچو حباب از سراب