گنجور

 
کمال خجندی

رفتم از دست من بی سر و پا را دریاب

پادشاهی ز سر لطف گدا را دریاب

بی گل وصل دل آزرده شد از خار فراق

بلیل خسته بی برگ و نوا را دریاب

بر درت دیر به دیری که روم گر به رقیب

که با عاشق دیرینه ما را دریاب

زیر لب این همه دشنام دعاگو چه کنی

لطف کن بوسی و مقصود دعا را دریاب

وعده وصل ترا گرچه ونا ممکن نیست

هم به آن وعده دل اهل وفا را دریاب

جان به لب میرسد از تشنگیم بیش مپای

ای لب تشنه ببوس آن کف پا را دریاب

دست بوسی گرت از دوست نماست کمال

مرحبا گرو غم او را و بلا را دریاب