گنجور

 
کمال خجندی
 

بیاید بر آن دیده بگریست زار

که محروم ماند ز دیدار یار

نه اشک است آن در یکدانه آه

که از گریه باز آیدم در کنار

نه آن برگ گل نیز کز نازکی

کشم دامنش چون صبا بو گذار

بر آن پای داریم سر تا که هست

همین است بس دولت پایدار

به خاک ار برم مهر ابروی دوست

بر آریده طاقیم پیشه مزار

محب گرچه جز جان غمگین نداشت

روان برده تحفه بر غمگسار

کمال این همه انتظار تو چیست

گرت هست جانی بیا و بیار