گنجور

 
عنصری بلخی
 

به از عید نشناسم از روزگار

نه از مدح خسرو به آموزگار

خداوند عالم کزو وقت ما

همه ساله عیدست لیل ونهار

یمین و امین اختر یمن و امن

که یمنش یمین است و امنش یسار

یمینی که دولت بدو کارگر

امینی که ملّت بدو استوار

از این پیشتر بود گوش ملوک

سوی شاعران معانی گزار

که تا هر چه گویند ما آن کنیم

که ماند ز ما نیکویی یادگار

کنون شاعرانرا بکردار او

دل و دیده ماندست ناچار و چار

که گویند هرچ او کند تا مگر

بدان شعرشان را فزاید شعار

ازو در شگفتی فرو مانده اند

ملوک زمانه صغار و کبار

هزاران هزارش پریچهره است

همه لاله خدّ و بنفشه عذار

کهین گنج او هست چندان کزو

ابر گاو و ماهی گرانست بار

ز گرگنج رخشد گهی رایتش

گهی از در باری و قندهار

نه شیرست ، در بیشه تا کی بود

نه بادست تا کی بود در قفار

ندانند و آنچ اندر این فایده است

بریشان نکردست عقل آشکار

اگر شیر گیران بخسبند خوش

ز شیران تهی کی شود مرغزار

چه ضایع کند مرد عمر عزیز

بروشن می و تیره زلفین یار

نجنبد همی کوه سنگین ز بجای

بر هر کسی سنگ ازآنست خوار

چو در آسیا سنگ جنبان شود

مر او را فراوان بود خواستار

نبارد سرشک از هوا بر زمین

نخیزد سیه ابر تا از بحار

بجنبیدن ابر سازد صدف

زهر قطره‌ای لؤلؤ شاهوار

به قدر آسمان آمد اندر قیاس

به جود آفتاب آن شه نامدار

نه رنجه شود آفتاب از مسیر

نه مانده شود آسمان از مدار

ایا دشمن شاه پیروزگر

ازو ماندی اندر غم و اضطرار

هر آن را که جنبیدش دولتست

ملامت مکن گر نگیرد قرار

به جای بنفشه عنان گیرد او

به جای قدح قبضهٔ ذوالفقار

تو خود آزمودستی او را بسی

به پرخاش دیدستی او را سوار

ازو خورده‌ای آنچه روزیت بود

غنیمت بدو داده‌ای بی‌شمار

که یزدانش از پنج طبع آفرید

چهار اصل و آن پنجمین کارزار

نه تنها تویی بلکه بسیار کس

شد از گرد پیکار او خاکسار

چو باشد به ملک افتخار ملوک

بدو ملک را بیش هست افتخار

به پرهیزگاری رود زین سپس

که بر هرچه بایدش دارد یسار

ز ناداشت هر کو نراند مراد

فرو مانده باشد نه پرهیزگار

همی تا بود ملک و فرمان و شهر

ملک باد فرمانده و شهریار