گنجور

 
کمال خجندی
 

با روی تو چیست جنت و هور

هر چیز نکو نماید از دور

ما را نظری که هست بر تست

خود حور و فرشته نیست منظور

لبهای تو کرد بر دلم سرد

اندیشه سلسبیل و کافور

چشم تو به خون ماست تشته

باشد همه وقت تشنه مخمور

بر غمزه منه گناه خونم

مأمور بود همیشه معذور

نزدیک تر که میدهم جان

از دیده مرو که می رود نور

ابیات کمال بیت نحل است

نوک قلمش چو نیش زنبور

هر کس که شفا ازین عسل یافت

هرگز نشود ز غصه رنجور

بر دیده نهند شاید این شعر

نظار گیان بیت معمور