گنجور

شمارهٔ ۵۲۴

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

می برند از تو جفا بی سرو سامانی چند

چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند

کشور حس بتان کرد پریشان سر زلف

که نخوردند غم حال پریشانی چند

رفته پیکان تو در سینه و خون آمده گیر

خود چه آید ز دل و دیده گریانی چند

از رخ آویختهای هر طرفی زلف بخم

تا بری گوی دلی چنه به چوگانی چند

بی منت رفتنه گلزار چه دامن گیرست

پاره گیر ای گل نورست گریبانی چند

زاهدان فایده عشق ندانند که چیست

نکند فایده این نکته نادانی چند

می کشیدی ز جگر تیر تو یک روزی کمال

بافت در آتش دل تافته پیکانی چند



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید