گنجور

 
کمال خجندی
 

مه نامهربان من وفاداری نمیداند

بر اهل دل به جز ظلم وستمکاری نمی داند

چو دادم دل بدست او به پای محنت افکندش

چه دانستم من بیدل که دلداری نمی دانند

به نزدیک طبیب احوال درد خویش می گفتم

ولی او چاره این نوع بیماری نمی داند

چه سود از ناله و زاری برین در داد خواهانرا

که سلطان حال مسکینان بازاری نمی داند

مراد خاطر ما نیک میداند حی اما

تغافل می کند زانسانه که پنداری نمی داند

لب و دندان چون اونی بکام چون منی اولی

که کسی شیرین تر از طوطی شکرخواری نمی داند

کمال از خلق نتوانست پوشیدن نظر بازی

که او رندست و چون زهاد طراری نمی داند