گنجور

 
کمال خجندی
 

دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد

ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد

صفت شمع به پروانه دلی باید گفت

کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد

مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش

بشکند خامه و ترک خط و دفتر گیرد

ساقیا باده بگردان که ملولیم ز خویش

تا زمانی ز میان هستی ما بر گیرد

به ادب زن در میخانه که فراش حرم

استان بوسه زنانه حلقه این در گیرد

گر از آن به بچشد چاشنی زاهد شهر

بخرابات مغان آید و ساغر گیرد

بکش از هر طرفی تیغ به آزار کمال

که به هر زخم تو او لذت دیگر گیرد