گنجور

شمارهٔ ۴۰۰

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد

ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد

صفت شمع به پروانه دلی باید گفت

کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد

مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش

بشکند خامه و ترک خط و دفتر گیرد

ساقیا باده بگردان که ملولیم ز خویش

تا زمانی ز میان هستی ما بر گیرد

به ادب زن در میخانه که فراش حرم

استان بوسه زنانه حلقه این در گیرد

گر از آن به بچشد چاشنی زاهد شهر

بخرابات مغان آید و ساغر گیرد

بکش از هر طرفی تیغ به آزار کمال

که به هر زخم تو او لذت دیگر گیرد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید