گر شبی ماه رخت پرده ز رو برگیرد
شمع از حسرت آن سوختن از سر گیرد
سوخت سر تا قدمم بهر تو چون شمع و هنوز
با تو سوز دل ما هیچ نمی درگیرد
آن زمان چهرهٔ مقصود توان دید که عشق
پردهٔ هستیِ ما را ز میان برگیرد
ای ملامتگر مستان خرابات تو نیز
باش تا یار شود ساقی و ساغر گیرد
در ازل با تو خیالی چو دم از رندی زد
حیف باشد که کنون شیوهٔ دیگر گیرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و حسرت عاشقانه است. گوینده بیان میکند که اگر شب ماه زیبایی محبوبش را ببیند، به شعله شمعی میسوزد و این سوزش همچنان ادامه دارد. او هنوز دل در گرو عشق دارد، اما این احساساتش بیجواب مانده است. همچنین اشاره به این دارد که چهره محبوب تنها زمانی نمایان میشود که پردههای این دنیا کنار رود. در پایان، شاعر به ملامتگران میگوید که صبر کنند تا زمانی که معشوق به سراغشان بیاید و دوباره به حالت رندی بازگردند.
هوش مصنوعی: اگر شبی ماه چهرهات را از پس پرده بیرون آورد، شمع به خاطر حسرت آن سوختن، دوباره جان میگیرد.
هوش مصنوعی: من برای تو مانند شمع تمام وجودم را سوزاندهام، اما هنوز آتش عشق من به تو کمروح و خاموش است.
هوش مصنوعی: زمانی میتوانیم چهرهٔ معشوق را ببینیم که عشق، پردهٔ وجود ما را کنار بزند و حقیقت را نشان دهد.
هوش مصنوعی: ای عیبجویان، تو هم مثل مستان و سرمستان به جمع ما بپیوند تا به این ترتیب، دوست ما هم بتواند سرگرمی را به دست آورد و از می لذت ببرد.
هوش مصنوعی: در آغاز خلقت، تصوری از تو وجود داشت که در آن خنیاگری و بازیگوشی موج میزد. تاسفآور است که اکنون رفتاری متفاوت اتخاذ کنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در چمن گرد سمن چونکه بنفشه بدمد
عارض یار من آن را به زنخ برگیرد
بلبل از منبر گلبن چونکه درآید به سخن
سرخ گل جامه دران پایه منبر گیرد
قمری از سرو چو آهی بزند سوخته وار
[...]
چون مه پرده سرا چنگ ببر در گیرد
مطرب از پرده ی عشاق نوا بر گیرد
همچو شمعم برود آب رخ از آتش دل
کار شمع ار چه هم از آتش دل درگیرد
تا کند خون من از ساغر خونخوار طلب
[...]
دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد
ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد
صفت شمع به پروانه دلی باید گفت
کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد
مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش
[...]
روز آنست که عالم طرب از سر گیرد
و آسمان کام دل خود ز زمین برگیرد
رایت فتح سر و قد کشد اندر گردون
گلبن باغ سعادت ز ظفر برگیرد
چون عروسان به سر تخت برآید خورشید
[...]
بامدادان که سر از خواب گران برگیرد
چشم مخمور بتم شیوهٔ دیگر گیرد
هر که لب بر لب جان بخش تو ساید به صبوح
هیچ شک نیست که او زندگی از سر گیرد
رخ چون سیم من خسته جگر ای دل و دین
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.