گنجور

شمارهٔ ۳۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دی چاشتگه ز چهر فکندی نقاب را

شرمنده ساختی همه روز آفتاب را

تیغ ترا چه حاجت رخصت به خون ماست

بر خلق تشنه حکم روانست آب را

بینم چشم مست تو بیمار سرگران

این است شیوه مردم بسیار خواب را

دل سوخت در سماع و نمی ایستد ز چرخ

رقصی ست گرم بر سرآتش کباب را

ای پرده دار حال دلم بین و عرضه دار

با شهریار قصه شهر خراب را

عاشق کشی ثواب بود در کتاب عشق

آن شوخ هم ز دست نداد این ثواب را

گفتی مگر به صورت من عاشقی کمال

صورت ندیده چون بنویسم جواب را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام