گنجور

 
کمال خجندی

دلم رفته و گم شد در آن کو مرا

توان یافت گر اوست دلجو مرا

صبا آمد و رفت عقلم به باد

ز زلف که آورد این بو مرا

رقیبش بدم گفت و دانست راست

دریغا ندانست نیکو مرا

مرا عاقبت خواهد آن غمزه کشت

چنین گر نباشد بکش گو مرا

میفکن دگر کشتن من به هجر

که بسیار شد منت او مرا

چو با من نخواهد که بویش رسد

چرا زنده دارد به این بو مرا

کمین بنده ماست گفتی کمال

کم است این قدر بیش ازین گو مرا