گنجور

 
کمال خجندی
 

آن پری وش که خطش گوشه مه می فرسود

در من آتش زد و آورد به روی این همه دود

هر چه کم کرد که از مایه روشن رویی

راست کرد آن رخ زیبا و برآن نیز فزود

تا غم او زد انگشت طلب بر دل من

دل غمدیده برویم در شادی نگشود

بی تو وقتی به شبم دیده شدی مایل خواب

گویی آن عهد که شد دیده مرا خوابی بود

سخن باطل حاسد مشنود در حق من

که حدیث از دهن هیچ کسان کی نشنود

چه سعادت به جهانم پس از این دست دهد

که به پای تو دهم بوسه علیرغم حسود

تا کمال از دهن او دل خود باز ستد

گونیا بار دگر از عدم آمد بوجود